مظفرالدینشاه در فروردین سال ۱۲۷۹ از تهران به مقصد اروپا حرکت کرد. در این سفر بود که با سینما آشنا شد. در سفرنامهٔ مبارکه مظفرالدینشاه آمده است که شاه روز یکشنبه هفدهم تیر ۱۲۷۹ به اتفاق میرزا ابراهیم خان عکاسباشى به تماشاى دستگاه سینموفتوگراف و لانترن ماژیک رفته است. این حادثه پنج سال پس از رواج اختراع برادران لومیر در پاریس رخ داد؛ (شاه این دوربین را اشتباهاً سینموفتوگراف مىنامید.)
در هفته بعد، مظفرالدینشاه مجدداً به دیوار سینما رفت. حدود یک ماه پس از اولین دیدار مظفرالدینشاه با سینما، در سهشنبه ۲۳ مرداد ۱۲۷۹ در شهر اوستاند در ساحل دریا در بلژیک، جشن روز عید گل برگزار شد و میرزا ابراهیمخان عکاسباشى مشغول عکس سینموفتوگرافاندازى از شاه شد.
به این ترتیب بانى ورود نخستین دوربین فیلمبردارى و نمایش فیلم، مظفرالدینشاه است و نخستین فیلمبردار ایرانى نیز ابراهیم خان عکاسباشى محسوب مىشود.
نخستین فیلمبردار ایرانى میرزا ابراهیمخان عکاسباشى است. او پسر احمد صنیعالسلطنه عکاسباشى دربار ناصرالدینشاه بود. میرزا ابراهیمخان از چهارده سالگى در پاریس به تحصیل عکاسی، گراورسازى و عکاسى روى چینى پرداخت و بعد به همراه پدرش به وطن بازگشت و به خدمت مظفرالدینشاه که ولیعهد بود، و در تبریز بسر مىبرد، در آمد. پس از کشته شدن ناصرالدینشاه وى در رکاب مظفرالدینشاه به تهران آمد. مظفرالدینشاه در آبان ۱۲۷۷، لقب عکاسباشى را به وى داد و خواهر همسرش زیورالسلطان طلعتالسلطنه را به ازدواج او در آورد. میرزا ابراهیمخان در سفر نخست مظفرالدینشاه در ۱۲۷۶ همراه وى بود و در فرانسه، دستور تهیه دوربین را دریافت کرد و نخستین فیلم را در مراسم جشن گلها از مظفرالدینشاه فیلمبردارى کرد. سپس همراه شاه به ایران بازگشت.
عکاسباشى ضمن نمایش مرتب فیلم در دربار و نزد اشراف، گاهى نیز به فیلمبردارى مىپرداخت دوربین عکاسباشى دوربین مدل گومون بود که آن را هنرى ساوج لندر جهانگرد انگلیسى در بازدید از قصر گلستان در ۱۲۸۰ مشاهده کرده است. میرزا ابراهیم خان با آغاز سلطنت محمدعلى شاه جاى خود را به عبدالله میرزا قاجار شاگرد پدرش داد و خود به زراعت و امور چاپى مشغول شد. وى به هنگام مرگ چهل و یک سال داشت.
اما نخستین گام براى عمومى شدن سینما بوسیلهٔ میرزا ابراهیم خان صحافباشى برداشته شد. وى در سفر تجارى شش ماههٔ خود در خرداد ۱۲۷۶ با سینماتوگراف آشنا شد. صحافباشى احتمالاً پس از پایان سفرش پروژکتور نمایش را با خود به ایران آورده بوده است. وى در بازگشت به ایران نخستین سالن نمایش فیلم را در حدود مهر ۱۲۸۳ در حیاط پشت مغازهاش دایر کرد. اما نخستین سالن عمومى سینما در ایران را در رمضان ۱۳۲۲ هـ . ق افتتاح کرد که در خیابان چراغ گاز قرار داشت. عمر این سینما تنها یک ماه رمضان بود. علت تعطیلى این سالن را بعضى بدگویىهاى مردم از سینما و در نتیجه تکفیر سینما از سوى شیخ فضلالله نورى مىدانند و به روایتى دیگر چون صحافباشى جزو مشروطهخواهان بوده، بر اثر درگیرىهایى که با دربار داشته و بدگویىهایى که از سینما صورت مىگرفته، بهانهاى بدست درباریان مىافتد و سینما به تعطیلى کشانده مىشود. بدنبال این اتفاق، صحافباشى پروژکتور خود را به آرتاسش پاتماگریان (اردشیرخان) واگذار می نماید. وى پس از تحمل رنج فراوان اموال و اجناس خود را فروخت و در ۱۲۸۶ تبعید و راهى کربلا شد و پس از مدتى به هند مهاجرت نمود.
دو سال پس از میرزا ابراهیمخان صحافباشی، روسى خان به رواج سینما در ایران پرداخت. نام اصلى وى ایوانف بود. وى مدتى شاگرد عبدالله میرزا بود. با آغاز سلطنت محمدعلى شاه به ریاست بخش عکاسى دارالفنون و مقام عکاسباشى دربار دست یافت. وى مدتى بعد عکاسخانهاى براى خود تأسیس کرد. پس از تجربهٔ موفق دوروس در سال ۱۲۸۶در نمایش دو فیلم در تالار آیینه کاخ گلستان، روسىخان به اهمیت تجارى سینما پى برد و یک دستگاه نمایش و پانزده حلقه فیلم را با کمک بومر از کمپانى پاته خریدارى کرد. پس از نمایشهاى خصوصى در دربار و خانههاى اشراف، سرانجام از ابتداى رمضان ۱۳۲۵ ق / ۱۲۸۶ ش به نمایش فیلم در عکاسخانهٔ خود اقدام نمود و پس از مدتى نمایش را بهطور جدىترى دنبال کرد. در این زمان فردى بنام آقایوف نیز سالن تازهاى افتتاح نمود. از برپایى سالنهاى روسىخان و آقایوف استقبال شد و آنها کار خود را توسعه دادند. روسىخان سالن جدیدى در خیابان ناصرى تأسیس کرد و بعد به روسیه رفت و یک صندوق فیلم خرید. وقتى به ایران بازگشت اهمیت سینما زیاد شده بود و او در اندیشهٔ ایجاد سالن جدیدى برآمد. این سالن که داراى دستگاه، مولد برق و بادبزن و رستوران و بوفه بود، بعدها به فاروس معروف شد. روسىخان با قدرت دو سالن خود را اداره مىکرد. آقایوف و روسىخان با کارشکنىهایى که علیه هم انجام مىدادند، هر دو در سفارت روس به زندان افتادند. روسىخان پس از رهایی، سالنى در دروازه قزوین به راه انداخت که بیشتر فیلمهاى روسى نمایش مىداد. پس از پیروزى مشروطهخواهان، این سالن را تعطیل کرد و در سالن فاروس تغییراتى داد ولى نهایتاً در اواخر ۱۲۸۸ آن را نیز تعطیل کرد. پس از فرار محمدعلى شاه تهران دچار اغتشاش شد و مردم با اطلاعى که از سوابق و موقعیت روسىخان داشتند، مغازهاش را تاراج کردند. وى در ۱۲۹۱ به فرانسه مهاجرت کرد و به خدمت همسر محمدعلى شاه در آمد.
اردشیرخان از ارامنهٔ تبریز و تاجر پارچه بود. وى در سفرش به اروپا یک دستگاه نمایش و یک گرامافون با خود به ایران آورد. در سال ۱۲۹۱ سالن خود را در خیابان علاءالدوله به راه انداخت. در سال ۱۲۹۲ این سالن تعطیل شد و سالن تازهاى در خیابان لالهزار افتتاح گردید. در سال ۱۲۹۶ اردشیرخان سالن خورشید یا سینما خورشید را افتتاح کرد، سپس در تابستان ۱۲۹۹ سینماى هواى آزاد را در خیابان امیریه تأسیس نمود. پس از آن باغى را در بین خیابان ارامنه و امیریه اجاره کرد و شروع به نمایش فیلم نمود. اما هر بار به محض به راه انداختن دستگاه برق دچار اختلال مىشد و سینما سرانجام بدستور نظمیه تعطیل شد. اردشیرخان پس از این ماجرا، فعالیتهاى سینمایىاش را رها کرد.
اردشیر خان (آرتاش پاتماگریان) (۱۲۴۲ - ۱۳۰۷)ملقب به وثوق التجار
على وکیلى چهره مؤثر و سرشناس دیگرى از نسل اول سینماداران ایران است. او تاجر موفقى بود که در سال ۱۳۰۳ با سینما ارتباط یافت. او سالنهایى را افتتاح کرد و به کارش توسعه داد. وى سالن ویژه بانوان را بوجود آورد که به تعطیلى انجامید. در اقدام بعدى سالنى را به خانمها و آقایان اختصاص داد و بالکن را به بانوان مختص نمود اما این حرکت نیز ناموفق ماند. او با ابتکار و پشتکار فوقالعادهاش، سالن تازهاش، سینما سپه را آماده کرد و ارکسترى را براى ایجاد تنوع به استخدام در آورد تا در فواصل نمایش فیلمها، آهنگهاى ایرانى بنوازند. در اقدام بعدی، وکیلى به فکر ترجمه فارسى فیلمها افتاد و آن را با خان بابا معتضدى در میان گذاشت و لابراتوار خان باباخان فعال شد. اما این اقدام نیز ثمرى نداشت. وکیلى پس از انتشار دو شماره از مجلهٔ سینما و نمایشات، درگیر فعالیتهاى دولتى شد و از فعالیتهاى سینمایى و سینمادارى کناره گرفت.
على وکیلى
سومین فیلمبردار تاریخ سینماى ایران، خان بابا معتضدى است. در دوران نوجوانى وى که سینما در حال شکل گرفتن بود، با علاقه آن را پیگیرى مىکرد. وى براى تحصیل به فرانسه رفت و آنجا با پسر رئیس کمپانى گومون آشنا شد و در آنجا دعوت بکار در استودیو شد. او طى دو سال فعالیت در استودیو، به فنون فیلمبردارى و چاپ آشنایى پیدا کرد. و هنگام بازگشت به ایران، مقدارى لوازم فیلمبردارى از رئیس کمپانى گومون دریافت نمود. در اولین اقدام، خان بابا معتضدی، شرایط را براى استفاده بانوان در نمایشهاى ویژه فراهم کرد که با استقبال مواجه گردید. سپس به فیلمبردارى روى آورد. سپس به دربار دعوت شد. و با آغاز حکومت پهلوی، فعالیتش را در عرصه فیلمبردارى از مراسم و فعالیتهاى مختلف افزایش داد. پس از چندى در فروردین ۱۳۰۷ به پیشنهاد کلنل علىنقى وزیرى در مورد ایجاد سینمایى خاص بانوان، به سینمادارى روى آورد. این سالن، سینماى صنعتى نام داشت و در خیابان لالهزار قرار داشت. با حریق مهر ۱۳۰۷ سینما دچار تعطیلى شد. سپس سینماى پرى را افتتاح کرد. سپس تصمیم گرفت در جنوب شهر (مولوی) سینمایى دایر کند. وى بعدها سه سینماى دیگر در گلوبندک بنام سینما گلوبندک، در میدان حسنآباد بنام میهن و در خیابان شاهپور، چهارراه مختارى بنام کشور (بعداً به شهره و بعد به اورانوس تغییر نام داد) افتتاح کرد.
خان بابا خان معتضدى (1366-1271) در نمایى از مجموعه تلویزیونى آغازگران، 1355
ادامه دارد
11 مرداد 1394
مدتی بود بر روی سفر و انتخاب بین دو کشور ترکیه یا مالزی تحقیق میکردم و درنهایت
بعلت کوتاه تر بودن مسیر ترکیه و هوای بهتر اون ماه از سال (خرداد) و مسائل دیگه،
ترکیه و شهر آنتالیا رو انتخاب کردم. با این حال سفر ما تبدیل به یه تصمیم گیری
سریع و لحظه آخری شد. دوشنبه تصمیم به رفتن گرفتیم. ابتدا قصد داشتیم که برای 5
شنبه شب تور پیدا کنیم ولی نهایتا یک تور با قیمت خیلی خوب و ساعتهای پرواز مناسب
برای چهارشنبه شب ساعت 23 و برگشت پنج شنبه آتی اش ساعت 1:30 بامداد گیرمون
اومد.(یه توضیحی بهتون بدم که با توجه اطلاعاتی که از قیمت هتلها در سایت بوکینگ و
رنکینگ اونها در سایت تریپ ادوایزر به دست آورده بودم چند تا هتل به سلیقه خودم
انتخاب کرده بودم و به آژانس گفتم که در صورت امکان یکی از اونها رو برام
بگیرن،
ولی متاسفانه گویا گرفتن هتل از هر کشوری که در لیست هتلهای طرف
قرارداد آژانسهای ایرانی نباشه هم گرفتنش براشون سخته و هم چون از حالت گارانتی در
میاد قیمتهاشون بسیار بالاتر از حالت واقعی و بالاتر از قیمت هتلهای طرف قرارداد
درمیاد) به هر حال رفتم سراغ اولویت بعدیم اینکه از آژانس بخوام حتما هتلهایی معرفی
کنه که در ناحیه بلک آنتالیا باشه، در نهایت هتلی هایی که پیشنهاد میداد رو در سایت
تریپ ادوایزر از لحاظ رتبه و رنکینگ و نظر کاربرهای بین المللی در اون ناحیه چک
میکردم و بعد انتخاب رو نهایی کردم(البته انتخابم بسیار محدود بود چون هفته آینده
اش یکی دو روز تطعیلی داشت و تمامی پروازهای ترک واکثر هتلها تقریبا پر بودند). هتل
لتونیا گلف ریزورت با یه پرواز ایرانی. هتلی بود که خیلی کم اسمش رو در لیست هتلهای
آژانسها دیده بودم که خب این خودش برای من یه پوئن مثبت بود. رتبه اون هم در سایت
تریپ ادوایزر 24 امین بود از بین 81 هتل موجود در منطقه بلک.
مشروح این سفرنامه را از اینجا مطالعه بفرمائید.
دانشمندان بر تیتان رودخانهای پر از هیدروکربن مایع یافتهاند. این رودخانه که در قطب شمال تیتان قرار دارد در تمام مسیر خود، در تصاویر با تفکیکپذیری بالا کاسینی، تیره و تاریک به نظر میرسد.
گرچه پیچ و خم های اندکی در این رودخانه وجود دارد ولی مسیر نسبتاً مستقیم
آن نشان میدهد که در مسیرِ دست کم یک گسل جاری است، مانند دیگر رودهای
بزرگی که در حاشیهی جنوبی همین دریای تیتان روان هستند. چنین گسلهایی –
شکستهای بستر سنگی تیتان – شاید به معنای تکتونیکهای صفحهای مانند آنچه
روی زمین است، نباشند، ولی باز هم رو به ورودی حوضهی رودخانهها دارد و
این رودخانهها خود به دریایی بزرگ تبدیل می شوند.
تیتان تنها دنیای دیگری که در سطح خود مایعات پایدار دارد وعلاوه بر این
مایعات در این قمر جریان و حرکت هم دارند. چرخهی هیدرولوژیکی زمین بر
پایهی آب استوار است اما چنین چرخهای در تیتان به هیدروکربنهایی مانند
اتان و متان بستگی دارد. در تصاویر نور مرئی که کاسینی اواخر سال ۲۰۱۰ از
مناطق استوایی این قمر منتشر کرد مناطقی دیده میشود که بعلت بارندگی تیره
رنگند. طیفهای نور مرئی و نور فروسرخ کاسینی نشان میداد که اتان مایع در
دریاچهای در نیمکرهی جنوبی تیتان وجود دارد که این دریاچه از سال ۲۰۰۸
به نام دریاچهی «Ontario Lacus» شناخته میشود.
گویا تیتان هم دنیای پرآشوبی است که در آن باران می بارد، رودخانهها
جاریاند و دریاچهها و دریاها را میسازند و با بخار شدن متان باز این
چرخه ادامه مییابد. تصاویر جدید کاسینی این رودخانه را دنبال کرده است و
به دریای کراکن Kraken رسیده است که اندازهای در حد دریای خزر و دریای
مدیترانه دارد. مسیر این رودخانهی جدید که به رودخانهی نیل تیتان مشهور
شده است تا دریای کراکن ۶۷۰۰ کیلومتر است. این نخستین باری است که چنین
تصویر دقیقی از رودخانهای بر سیاره یا قمر دیگری گرفته میشود.
آذر 91
میرزا محمد رضی معروف به میررضی آرتیمانی از شاعران و عارفان مشهور زمان صفویه است که در نیمه دوم قرن دهم هجری قمری در روستای آرتیمان از توابع تویسرکان به دنیا آمد. در ایام جوانی به همدان عزیمت و در آنجا مشغول تحصیل شد و در سلک شاگردان میرمرشد بروجردی درآمد. میررضی به علت شایستگی وافری که داشت زود مورد توجه شاه عباس صفوی قرار گرفت و در جمع منشیان و میرزایان شاه در آمد و به همین دلیل بود که داماد خاندان بزرگ صفوی شد. او در سال ۱۰۳۷ هجری قمری دیده از جهان فرو بست. او را در محل خانقاهش در تویسرکان به خاک سپردند. از او حدود ۱۲۰۰بیت شعر به جا مانده که معروفترین آنها ساقی نامه اوست.
رضی الدین آرتیمانی
الهی به مستان میخانهات
بعقل آفرینان دیوانهات
به دردی کش لجهٔ کبریا
که آمد به شأنش فرود انّما
به درّی که عرش است او را صدف
به ساقی کوثر، به شاه نجف
به نور دل صبح خیزان عشق
ز شادی به انده گریزان عشق
به رندان سر مست آگاه دل
که هرگز نرفتند جز راه دل
به اندهپرستان بی پا و سر
به شادی فروشان بی شور و شر
کزان خوبرو، چشم بد دور باد
غلط دور گفتم که خود کور باد
به مستان افتاده در پای خم
به مخمور با مرگ با اشتلم
بشام غریبان، به جام صبوح
کز ایشانست شام و سحر را فتوح
که خاکم گل از آب انگور کن
سرا پای من آتش طور کن
خدا را بجان خراباتیان
کزین تهمت هستیم وارهان
به میخانهٔ وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده
که از کثرت خلق تنگ آمدم
به هر جا شدم سر به سنگ آمدم
بیا ساقیا می بگردش در آر
که دلگیرم از گردش روزگار
مئی ده که چون ریزیش در سبو
بر آرد سبو از دل آواز هو
از آن می که در دل چو منزل کند
بدن را فروزانتر از دل کند
از آن می که گر عکسش افتد بباغ
کند غنچه را گوهر شبچراغ
از آن می که گر شب ببیند بخواب
چو روز از دلش سر زند آفتاب
از آن می که گر عکسش افتد بجان
توانی بجان دید حق را عیان
از آن می که چون شیشه بر لب زند
لب شیشه تبخاله از تب زند
از آن می که گر عکسش افتد به آب
بر آن آب تبخاله افتد جباب
از آن می که چون ریزیش در سبو
بر آرد سبو از دل آواز هو
از آن می که در خم چو گیرد قرار
بر آرد خم آتش ز دل همچو نار
می صاف ز آلودگی بشر
مبدل به خیر اندر او جمله شر
می معنی افروز صورت گداز
مئی گشته معجون راز و نیاز
از آن آب، کاتش بجان افکند
اگر پیر باشد جوان افکند
مئی را کزو جسم جانی کند
بباده، زمین آسمانی کند
مئی از منی و توئی گشته پاک
شود جان، چکد قطرهای گر به خاک
به انوار میخانه ره پوی، آه
چه میخواهی از مسجد و خانقاه
بیا تا سری در سر خم کنیم
من و تو، تو و من، همه گم کنیم
بیک قطره می آبم از سر گذشت
به یک آه، بیمار ما درگذشت
بزن هر قدر خواهیم، پا به سر
سر مست از پا ندارد خبر
چشی گر از این باده، کو کو زنی
شوی چون ازو مست هو هو زنی
مئی سر بسر مایهٔ عقل و هوش
مئی بی خم و شیشه، در ذوق و جوش
دماغم ز میخانه بویی کشید
حذر کن که دیوانه، هویی کشید
بگیرید زنجیرم ای دوستان
که پیلم کند یاد هندوستان
دلا خیز و پائی به میخانه نه
صلائی به مستان دیوانه ده
خدا را ز میخانه گر آگهی
به مخمور بیچاره، بنما رَهی
دلم خون شد از کلفت مدرسه
خدا را خلاصم کن از وسوسه
چو ساقی همه چشم فتان نمود
به یک نازم، از خویش عریان نمود
پریشان دماغیم، ساقی کجاست
شراب ز شب مانده باقی کجاست
بیا ساقیا، می بگردش در آر
که می خوش بود خاصه در بزم یار
مئی بس فروزانتر از شمع و روز
می و ساقی و بادهٔ جام سوز
می صاف زآالایش ما سوی
ازو یک نفس تا بعرش خدا
مئی کو مرا وارهاند ز من
ز آئین و کیفیت ما و من
از آن می حلال است در کیش ما
که هستی وبال است در پیش ما
از آن می حرام است بر غیر ما
که خارج مقام است در سیر ما
مئی را که باشد در او این صفت
نباشد بغیر از می معرفت
به این عالم ار آشنائی کنی
ز خود بگذری و خدائی کنی
کنی خاک میخانه گر توتیا
خدا را ببینی بچشم خدا
به میخانه آی و صفا را ببین
ببین خویشتن را خدا را ببین
تودر حلقهٔ میپرستان در آ
که چیزی نبینی بغیر خدا
بگویم که از خود فنا چون شوی
ز یک قطره زین باده مجنون شوی
بشوریدگان گر شبی سر کنی
از آن می که مستند لب تر کنی
جمال محالی که حاشا کنی
ببندی دو چشم و تماشا کنی
نیاری تو چون تاب دیدار او
ز دیدار رو کن به دیوار او
قمر درد نوش است از جام ما
سحر خوشه چین است از شام ما
مغنی نوای دگر ساز کن
دلم تنگ شد مطرب آواز کن
بگو زاهدان اینقدر تن زنند
که آهن ربائی بر آهن زنند
بس آلودهام آتش می کجاست
پر آسودهام نالهٔ نی کجاست
به پیمانه، پاک از پلیدم کنید
همه دانش و داد و دیدم کنید
چو پیمانه از باده خالی شود
مرا حالت مرگ حالی شود
همه مستی و شور و حالیم ما
نه چون تو همه قیل و قالیم ما
خرابات را گر زیارت کنی
تجلی بخروار غارت کنی
چه افسردهای رنگ رندان بگیر
چرا مردهای آب حیوان بگیر
زنی در سماعی، ز می سرخوشی
سزد گر ازین غصه خود را کشی
توانی اگر دل، دریا کنی
تو آن دُر یکتای پیدا کنی
ندوزی چو حیوان نظر بر گیاه
بیابی اگر لذت اشک و آه
بیا تا بساقی کنیم اتفاق
درونها مصفا کنیم از نفاق
بیائید تا جمله مستان شویم
ز مجموع هستی پریشان شویم
چو مستان بهم مهربانی کنیم
دمی بیریا زندگانی کنیم
بگرییم یکدم چو باران بهم
که اینک فتادیم یاران زهم
جهان منزل راحت اندیش نیست
ازل تا ابد، یکنفس بیش نیست
سراسر جهان گیرم از توست بس
چه میخواهی آخر از این یکنفس
فلک بین که با ما جفا میکند
چها کرده است و چها میکند
برآورد از خاک ما گرد و دود
چه میخواهد از ما سپهر کبود
نمیگردد این آسیا جز بخون
الهی که برگردد این سرنگون
من آن بینوایم که تا بودهام
نیاسایم ار یکدم آسودهام
رسد هر دم از همدمانم غمی
نبودم غمی گر بدم همدمی
در این عالم تنگتر از قفس
به آسودگی کس نزد یک نفس
مرا چشم ساقی چو از هوش برد
چه کارم به صاف و چه کارم به درد
نه در مسجدم ره، نه در خانقاه
از آن هر دو در هر دو، رویم سیاه
نمانده است در هیچکس مردمی
گریزان شده آدم از آدمی
گروهی همه مکر و زرق و حیل
همه مهربان، بهر جنگ و جدل
همه متفق با هم اندر نفاق
به بدخوئی اندر جهان جمله طاق
همه گرگ مانا همه میش پوست
همه دشمنی کرده در کار دوست
شب آلودگی، روز شرمندگی
معاذ الله از اینچنین زندگی
اگر مرد راهی؟ ز دانش مگو
که او را نداند کسی غیر او
برو کفر و دین را وداعی بکن
به وجد اندر آ و سماعی بکن
مکن منعم از باده ای محتسب
که مستم من از جام لا یحتسب
چو ما زین می، ار مست و نادان شوی
ز دانائی خود پشیمان شوی
خوری باده، خورشید رخشان شوی
چه دنبال لعل بدخشان روی
صبوح است ساقی برو می بیار
فتوح است مطرب دف و نی بیار
ازآن می که در دل اثر چون کند
قلندر بیک خرقه قارون کند
نوای مغنی چه تأثیر داشت
که دیوانه نتوان به زنجیر داشت
مغنی سحر شد خروشی بر آر
ز خامان افسرده جوشی بر آر
که افسردهٔ صحبت زاهدم
خراب می و ساغر و شاهدم
سرم در سر میپرستان مست
که جزمی فراموششان هر چه هست
به می گرم کن جان افسرده را
که می زنده دارد تن مرده را
مگو تلخ و شور آب انگور را
که روشن کند دیدهٔ کور را
بده ساقی آن آب آتش خواص
که از هستیم زود سازد خلاص
بمن عشوه چشم ساقی فروخت
که دین و دل و عقل را جمله سوخت
ازین دین به دنیا فروشان مباش
بجز بندهٔ بادهنوشان مباش
کدورت کشی از کف کوفیان
صفا خواهی، اینک صف صوفیان
چو گرم سماعند هر سو صفی
حریفان اصولی ندیمان کفی
چه درماندهٔ دلق و سجادهای
مکش بار محنت، بکش بادهای
ز قطره سخن پیش دریا مکن
حدیث فقیهان بر ما مکن
مکن قصهٔ زاهدان هیچ گوش
قدح تا توانی بنوشان و نوش
سحر چون نبردی به میخانه راه
چراغی به مسجد مبر شامگاه
خراباتیا، سوی منبر مشو
بهشتی، بدوزخ برابر مشو
بزن ناخن و نغمهای بر دلم
دمار کدورت بر آر از گلم
بکش باده تلخ و شیرین بخند
فنا گرد و بر کفر و بر دین بخند
که نور یقین در دلم جوش زد
جنون آمد و بر صف هوش زد
قلم بشکن و دور افکن سبق
بسوزان کتاب و بشویان ورق
تعالی اللّه از جلوهٔ آن شراب
که بر جملگی تافت چون آفتاب
تو زین جلوه از جا نرفتی کهای
تو سنگی، کلوخی، جمادی، چهای
رخ ای زاهد از می پرستان متاب
تو در آتش افتادهای من در آب
که گفته است چندین ورق را ببین
بگردان ورق را و حق را ببین
مگو هیچ با ما ز آئین عقل
که کفر است در کیش ما دین و عقل
ز ما دست ای شیخ مسجد بدار
خراباتیان را به مسجد چکار
ردا کز ریا بر زنخ بستهای
بینداز دورش که یخ بستهای
فزون از دو عالم تو در عالمی
بدینسان چرا کوتهی و کمی
تو شادی بدین زندگی عار کو
گشودند گیرم درت بار کو؟
نماز ار نه از روی مستی کنی
به مسجد درون بتپرستی کنی
به مسجد رو و قتل و غارت ببین
به میخاه آی و فراغت ببین
به میخانه آی و حضوری بکن
سیه کاسهای کسب نوری بکن
چو من گر ازین می تو بی من شوی
بگلخن درون رشک گلشن شوی
چه میخواهد از مسجد و خانقاه
هر آنکو به میخانه برده است راه
نه سودای کفر و نه پروای دین
نه ذوقی به آن و نه شوقی به این
برونها سفید و درونها سیاه
فغان از چنین زندگی آه، آه
همه سر برون کرده از جیب هم
هنرمند گردیده در عیب هم
خروشیم بر هم چو شیر و پلنگ
همه آشتیهای بدتر ز جنگ
فرو رفته اشک و فرا رفته آه
که باشند بر دعوی ما گواه
بفرمای گور و بیاور کفن
که افتادهام از دل مرد و زن
دلم گه از آن گه ازین جویدش
ببین کآسمان از زمین جویدش
به می هستی خود فنا کردهایم
نکرده کسی آنچه ما کردهایم
دگر طعنهٔ باده بر ما مزن
که صد بار زن بهتر از طعنه زن
نبردست گویا به میخانه راه
که مسجد بنا کرده و خانقاه
چه میخواهد از مسجد و خانقاه
هر آنکو به میخانه بردست راه
روان پاک سازیم از آب تاک
که آلودهٔ کفر و دین است پاک
ندانم چه گرمیست با این شراب
که آتش خورم گویی از جام آب
به می صاحب تخت و تاجم کنید
پریشان دماغم، علاجم کنید
جسد دادم و جان گرفتم ازو
چه میخواستم، آن گرفتم ازو
بینداز این جسم و جان شو همه
جسد چیست؟ روح روان شو همه
گدائی کن و پادشاهی ببین
رهاکن خودی و خدائی ببین
تکلف بود مست از می شدن
خوشا بیخود از نالهٔ نی شدن
درون خرابات ما شاهدیست
که بدنام ازو هر کجا زاهدیست
بخور می که در دور عباس شاه
به کاهی ببخشند کوهی گناه
سکندر توان و سلیمان شدن
ولی شاه عباس نتوان شدن
که آئین شاهی از آن ارجمند
نشسته است برطرف طاق بلند
یکی از سواران رزمش هزار
یکی از گدایان بزمش بهار
سگش بر شهان دارد از آن شرف
که باشد سگ آستان نجف
الهی به آنان که در تو گمند
نهان از دل و دیدهٔ مردمند
نگهدار این دولت از چشم بد
بکش مد اقبال او تا ابد
همیشه چو خور گیتی افروز باد
همه روز او عید نوروز باد
شراب شهادت بکامش رسان
بجد علیه السلامش رسان
رضی روز محشر علی ساقی است
مکن ترک می تا نفس باقی است
ترجمه وتألیف: حمید وثیق زاده انصاری
داستان نلسون ماندلا به عنوان یک رهبر انقلابی و چریکی که برای آزادی کشور خویش جنبشی صلح آمیز را رهبری کرد نشان دهندهی مبارزهی مستمر یک ملت در برابر تبعیض نژادی است. در مقالهی زیر با این دولت مرد محترم که همواره در مواجهه با بشردوستی در جهان ما بوده است بیشتر آشنا خواهیم شد.
نلسون رولیهلاهلا ماندلا
تاریخ تولد: 18 ژوئیهی 1918
تاریخ وفات: 5 دسامبر 2013
ملیت: آفریقای جنوبی
والدین: نوسکنی فنی و گادلا هنری مپهاکانییسوا
همسران: اولین نتوکو میس (1944 – 1957; طلاق)
وینی مادکیزلا (1958 – 1996; طلاق)
گراکا ماچل (1998 – 2013; مرگ او)
فرزندان: مادیبا تمبی ماندلا
ماکازیوه ماندلا
ماکگاتو ماندلا
پوملا ماکازیوه ماندلا
زنانی ماندلا
زیندزیسوا ماندلا
جوایز و افتخارات: نشان لیاقت
نشان استرالیا
نشان جامائیکا
نشان افتخاری سنت جان
مشاور ملکه
نشان پرنس هنری
بهارات راتنا
نشان سلطنتی سرافیم
نشان پاکستان
عضو: کنگرهی ملی آفریقا (ANC)
صاحب مقام: رئیس جمهور آفریقای جنوبی 10 مه 1994 – 14 ژوئن 1999
نوزدهمین دبیر کل جنبش عدم تعهد 2 سپتامبر 1998 – 14 ژوئن 1999
آقای نلسون رولیهلاهلا ماندلا، انقلابی پیشین ضد آپارتاید اهل آفریقای
جنوبی از سال 1994 – 1999 رئیس جمهور آفریقای جنوبی بود. او اولین رئیس
جمهور سیاه پوستی بود که به صورت آزادانه توسط ملت انتخاب شد. آقای ماندلا
یک ناسیونالیست و سوسیال دموکرات آفریقایی بود که به عنوان رئیس جمهور در
کنگره ملی آفریقا (ANC) از سال 1991 – 1997 خدمت کرد. او هم چنین دبیر کل
جنبش عدم تعهد از سال 1998 تا 1999 بود.
آقای ماندلا پس از 27 سال حبس به عنوان اولین رئیس جمهور آفریقا که به
صورت آزادانه انتخاب شده بود وارد صحنه گردید. مسیر زندگی او بی اغراق
بسیار مهم بوده است و توجه جهانیان را به مبارزهی طولانی و نفس گیر یک ملت
بر علیه بیعدالتی و ظلم جلب میکند.
شخصیت جذاب، همراه با ظرافت طبع زیبا و نگرش او که کاملاً عاری از دشمنی
بر علیه ستم کاران خویش بود همان چیزی است که تصویری از نلسون ماندلا ایجاد
کرد که شاید برای همیشه در اذهان مردم باقی بماند. مردم نام سرباز، پیام
آور صلح و دوستی، مذاکره کنندهی اصلی را برای او برگزیدند، اما با تواضعی
که نلسون ماندلا داشت خواست تا تنها با عنوان سیاست مدار شناخته شود.
نلسون ماندلا در 5 دسامبر 2013 پس از یک بیماری طولانی در سن 95 سالگی در
ژوهانسبورگ درگذشت. رهبران جهان در مرگ او به شکل پرشوری ادای احترام
نمودند که باعث شد میلیونها نفر از پیروان و تحسین کنندگان ماندلا در سوگ
از دست دادن بزرگترین قهرمان ضد آپارتاید آفریقای جنوبی به آنها بپیوندند.
اوایل زندگی
رولیهلاهلا ماندلا در 18 ژوئیهی 1918 در موزو، روستای کوچکی در نزدیکی ناحیهی متاتا در منطقهی ترانسکی آفریقای جنوبی در خانوادهی نوسکنی فنی و گادلا هنری ماندلا متولد شد. پدر ماندلا رئیس قبیلهی تمبو بود. نام تعیین شده برای ماندلا یعنی رولیهلاهلا از نظر لغوی به معنای "کندن شاخههای یک درخت" است، ولی از نظر محاورهای "دلال شرور" تعبیر میشود، که با شخصیت نلسون ماندلای جوان در تناقض است. پس از این که نلسون ماندلا در جوانی پدر خود را از دست داد جانگینتابا دالیندایبو، فرمانده ارشد او را زیر پر و بال خود گرفت. ماندلا در حالی که به داستانهای الهام بخش دربارهی مبارزات طولانی اجداد خویش در جنگهای عشیرهای گوش میداد بزرگ شد و آرزو میکرد روزی در مبارزات کشورش برعلیه ظلم و جور نقش داشته باشد.سیاست
سال 1948 شاهد پیروزی حزب ملی به رهبری آفریکانسی زبانها بود که از تبعیض نژادی حمایت میکردند. این دولت با سیستم آپارتاید و با ایدهی جدا نگه داشتن افراد دارای نژادهای مختلف از هم به روی کار آمد. ANC در سال 1952 در اقدامی تلافی جویانه مبارزاتی را برای مخالفت با قوانین نا عادلانه راه اندازی کرد و آقای ماندلا به عنوان داوطلب ملی کل انتخاب شد. مسئولیت وی سفر در سراسر آفریقای جنوبی برای افزایش آگاهی از نظامی بود که تبعیض نژادی را ترویج میدادند. در همان سال (1952)، او پس از قبول شدن در آزمون ورودی وکالت، همراه با اُلیور تامبو یک شرکت حقوقی را در ژوهانسبورگ به صورت انحصاری به نفع سیاه پوستان افتتاح کرد. رژیم مستبد به آنها رحم نکرد و از آنها خواست تا فعالیتهای خود را در حومهی شهر انجام دهند که در واقع روش دیگری بود که دولت برای مجبور کردن آنها به بستن دفترشان به کار برد.محاکمه به اتهام خیانت و پس از آن
آقای ماندلا یکی از 156 متهمی بود که از سال 1956 تا 1961 به اتهام خیانت محاکمه شدند. کنگرهی ملی آفریقا در سال 1961 غیر قانونی اعلام شد، و هم زمان دولت در حال آماده شدن برای تبدیل کشور به حکومت جمهوری بود.پیمپرنل سیاه
آقای ماندلا در حالی که تلاش میکرد از دست صاحبان قدرت خلاص شود، روشی شجاعانه برای ارتباط با خانوادهی خود یافت. او گاهی در کسوت رانندهی خصوصی و گاهی به عنوان کارگر ظاهر میشد، و با موفقیت از چنگ پلیس و جاسوسان متعدد آنها میگریخت. او به یک استاد در زمینهی تغییر چهره بدل شد و زندگی در میان حامیان خود را که پیوسته در حال افزایش بودند انتخاب کرد. و این زمانی بود که جنبش اومخونتو وی سیزوه (MK) شاخهی نظامی کنگره ملی آفریقا، شورش مسلحانهی خود را آغاز کرد.زندانی 466/64 در جزیرهی روبن
آقای ماندلا که نامش در لیست زندانیان دولت بود با یک هویت جعلی به خارج از کشور برده شد، که در آنجا دست گیر و زندانی شد. چون داد گاه کاملاً از سفید پوستها تشکیل شده بود و آقای ماندلا معتقد بود تبعیضی صورت گرفته است تصمیم گرفت شخصاً از خود دفاع کند. هم چنین هدف او بی اعتنایی به قوانینی بود که توسط یک دولت کلاً سفید پوست ایجاد شده و هیچ نمایندهای از اکثریت جمعیت آفریقا نداشت.ریاست جمهوری
آقای ماندلا پس از رد آزادی مشروط از زندان شروع به مذاکره با دولت کرد در حالی که اصرار داشت هر گونه مذاکره زمانی امکان پذیر است که ممنوعیت ANC کاملاً لغو گردد. در 2 فوریهی 1990، رئیس جمهور اف.دابلیو د کلرک ممنوعیت ANC را لغو و آزادی آقای ماندلا را از زندان اعلام کرد.زندگی شخصی
آقای ماندلا در حدود سال 1944 با زنی آشنا شد که بعدها به همسری وی درآمد. اولین میس و نلسون ماندلا در سال 1944 ازدواج کرده و صاحب چهار فرزند شدند: دو پسر به نامهای تمبکیل (1946 – 1969) و ناکگاتو (1951 – 2005) و دو دختر با اسامی ماکازیوه (1947 – که در نه ماهگی از دنیا رفت) و پوملا ماکازیوه (1954 - )، که ماکی نیز نامیده میشود و به نام خواهر درگذشتهی خود نامگذاری شد. ازدواج طولانی مدت آنها برای همیشه دوام نیاورد که این امر عمدتاً به علت تعهد راسخ آقای ماندلا به مبارزه برای استقلال بود. آنها در نهایت در سال 1958 از یک دیگر جدا شدند. اولین میس در سال 2005 درگذشت.جوایز و افتخارات
★ نلسون ماندلا و فردریک ویلم د کلرک به طور مشترک برندهی جایزهی صلح نوبل در سال 1993 شدند.
★ او نشان لیاقت و صلیب بزرگ نشان سنت جورج را از ملکه الیزابت دوم دریافت کرد.
★ او مدال آزادی ریاست جمهوری را از جورج دبلیو بوش دریافت کرد.
★ او اولین فردی بود که لقب شهروند افتخاری کانادا را از آن خود کرد، و هم چنین پیرو افتخاری نشان کانادا شد.
★ در سال 1990، دولت هند با بهارات راتنا، بالاترین مدال غیرنظامی کشور از وی تکریم کرد.
★ او هم چنین آخرین جایزهی صلح لنین را از دولت شوروی دریافت کرد.
★ او نشان پاکستان را در سال 1992 دریافت کرد.
★ مجمع عمومی سازمان ملل متحد در سال 2009 اعلام کرد که از این پس تولد
آقای ماندلا در 18 ژوئیه به عنوان روز ماندلا جشن گرفته میشود.
امروزه، آفریقای جنوبی با سه معضل دست به گریبان است که عبارتند از: میزان زیاد جرم و جنایت ، بی کاری، و ایدز. با این حال، وحدت مردم متعلق به زمینههای مختلف نژادی در سایهی یک دولت واقعاً غیر نژادی واقعیتی است که بر هیچ کس پوشیده نیست. درست است که یک کشور نمیتواند تمام مشکلات خود را با فشار یک دکمه اصلاح کند بلکه واقعیت این است که مردم آفریقای جنوبی امروزه مسئول سرنوشت خویش هستند که تنها میتوان آن را به آغازگر این نهضت یعنی آقای نلسون رولیهلاهلا ماندلا نسبت داد.